سالن کاشت ناخن کرج

فرزندان یعقوب مراقب چاه بودند ببینند چه بر سر یوسف مى آید تا آن که کاروانى بر سر چاه آمده مامور سقایت خویش را روانه کردند تا از چاه آب بکشد، وقتى دلو خویش را به قعر چاه سرازیر کرد، یوسف خویش را به دلو بند کرده از چاه بیرون آمد کاروانیان فریاد خوشحالیشان بلند شد که ناگهان فرزندان یعقوب نزدیکشان آمدند و ادعا کردند که همین کودک برده ایشانست و آنگاه بناى معامله را گذارده به بهاى چند درهم ناچیز اسدی یوسف فروختند. «سُبْحانَ الَّذِی جَعَلَ الْمُلُوک عَبِیداً بِمَعْصِیتِهِمْ وَ الْعَبِیدَ مُلُوکاً بِطاعَتِهِمْ؛ پاک و منزّه می باشد خداوندی که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه برده کرد، و بردگان را به خاطر اطاعت، سلطان نمود».حضرت یوسف (علیهالسلام) وقتی که او را شناخت به او مهربانی و احسان کرد. این پاداش دنیوی است. یک‌سری سال پس از همین ماجرا، فرمانروا مصر خواب دید که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را میخورند. پس زندانی کردن یوسف (علیهالسلام) چه علتی داشت؟ شاه، این مقام را به یوسف (علیهالسلام) واگذار کرد. او جلسهای ترتیب داد، زنان تسلط شهر را دعوت کرد و کارد و میوه به دست آن‌ها داد. احتمال دیگر آن هست که یوسف (علیهالسلام) حساس اعتنا به توصیه عزیز مصر، پیگیر این قضیه نشد که دوراندیشی او از اصل داستان را به اطلاع همگان برساند، و به عبارتی به تعهد ضمنی خویش به عزیز مصر مبنی بر مکتوم ماندن همین راز بامسئولیت ماند. آری، آفریدگار شنوا و فقید است. که بهگفته علامه طباطبایی به این معنی است که او نهتنها به خواهش زلیخا به جهت ارتباط اهمیت او بدن نداد، که حتی در دل هم به آن کار گرایش نداشت. در قرآن، در سوره یوسف قصه زندگی یوسف بهتفصیل بیان شده است. ۱۲. ↑ سوره یوسف، نشانه‌ها ۲۷-۲۹. سوره یوسف، آیات ۲۷-۲۹. «ذلِکَ لِیَعْلَمَ اَنِّی لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَیْبِ»، احتمالا هم معنای همین فراز از آیه آن باشد که (این خواهش من برای آن بود که شاه دریابد که من در مخفی به عزیز مصر دسیسه نکردم). چون به نزد پدر بازگشتند داستان و آنچه را که دربین ایشان و عزیز مصر واقعه افتاده بود همه را براى پدر نقل کردند و گفتند که: حساس این کلیه احترام از ما عهد و پیمان گرفته که اخوی را برایش ببریم و گفته: چنانچه نبریم به ما خوراک نخواهد داد، پدر از دادن بنیامین خوددارى مى کند، در همین دربین خرجین ها را گشوده مى کنند تا غذا را جابجا کنند، مى بینند که عزیز مصر متاعشان را نیز برگردانیده، مجددا نزد پدر رفته جریان را به اطلاعش مى رسانند و در فرستادن بنیامین سماجت مى ورزند، او هم امتناع مى کند تا آن که در آخر بعد از آن از گرفتن قول و پیمانهایى خدایى که در بازگرداندن و حفظ او دریغ نورزند رضایت مى دهد و در قسم خویش این نکته را نیز بیش تر مى نمایند که اگر گرفتارى پیش آمد که برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند.